۲۰۰۹/۱۰/۲۳

وقتى ديگه نمى ترسم

از تاكسى پياده مى شم مى بينم روى تابلويى كه هميشه آدرس اتوبان رو نشون مى داد با اسپرى سبز نوشته شده سيزده آبان . ميام به طرف خونه . از كوچه پايينى كه مى پيچم به طرف خونه مى بينم نبش كوچه با ماژيك نوشته شده سيزده آبان . همينطور سر كوچه بعدى .
روز قدس از خونه كه راه افتادم به طرف هفت تير خيلى مى ترسيدم . مى ترسيدم از اينكه اونجا رو خالى ببينم و مجبور بشم برگردم خونه .
نمى دونم سيزده آبان كجا قراره برم ولى مى دونم صبح كه از خونه بيام بيرون ، از چيزى قرار نيست بترسم .

۲۰۰۹/۱۰/۱۳

دختر با نمك




براى ما ايرانى ها فيلم ملاقات با فاكرها خيلى جلب توجه كرد . باربارا استريسند در نقش فاكر مادر و مقابل داستين هافمن ايفاى نقش مى كرد .
به بهانه باز شنيدن يه آهنگ فوق العاده از باربارا استريسند داشتم زندگينامه اونو مرور مى كردم . ( آهنگ : زنى در عشق )
دو جايزه اسكار ، نه جايزه امى ، چهار جايزه گرمى و يك جايزه تونى اصلا منو شگفت زده نكرد . ( هيچ كس ديگرى تا حالا هر چهار جايزه را تصاحب نكرده )
يك جمله در تعريف باربارا ديدم كه اون منو شگفت زده كرد
"باربارا استريسند مورد اعتماد ترين آمريكايى نزد مردم آمريكاست "

فكرشو بكنين يه آرتيست چه جايگاهى ميتونه داشته باشه !
-----------------------------------------------

 كمى با دقت بيشتر آهنگا رو گوش مى دادم . متوجه حظور يه مفهوم متداوم توى اونها شدم و وقتى بش فكر كردم ديدم اين مفهوم مكرر در فيلمهاى باربارا هم تكرار شده . زن پايبند ، زن خانواده . و شايد اين كليد محبوبيت بيش از حد اون در جامعه آمريكاست .

از اين زاويه جديد كه نگاه مي كنم اين آمارها هم توجهم رو جلب مي كنه

پر فروش ترين خواننده زن تاريخ با صد و چهل ميليون آلبوم
هفتمين خواننده پرفروش تاريخ ( زن و مرد ) .


اپراى بينوايان

فانتين بى آنكه از تنها تابستانى كه با پدر كوزت گذرانده خجل باشد در تعريف آن مى گويد :

هيچ شرابى را نچشيده باقى نگذاشتيم ،
هيچ آوازى را نخوانده باقى نگذاشتيم

۲۰۰۹/۱۰/۷

دلش سرسره مى خواهد

 در ترمينال بيهقيى  سرسره بزرگى هست براى بچه ها . مسافران منتظر ، صندليهاى اطراف سرسره را پر كرده  بودند . دخترى آن سو تر  نشسته بود و پالسهاى نا بجا مى داد . نابجايى حكايت از آن داشت كه او شهرستانى است . نگاهش مى كردم . هى پاچه شلوارش بالاتر مى رفت . و تصويرش سكصى تر مى شد . تصوير ، ناخواسته جذاب بود . داشتم  او را تماشا مى كردم كه متوجه شدم يكى از بچه ها ى روى سرسره كمى با ديگران فرق دارد . دختركى نحيف با لباسهاى نه چندان مرتب . شايد هشت نه ساله . مادرش بى قرار از پايين سرسره با او حرف مى زد . گوش دادم .
" چپ چپ ، حالا به راست ، نه راست ، حالا مستقيم "
دخترك نابينا بود .
چيزى در گلويم و چيزى در چشمانم . به سختى جلوى اشكم را گرفتم . راستش را بخواهيد فقط جلوى آن را گرفتم كه بيشتر به او نگاه كنم . دخترك  آنقدر محزوز شده بود كه چپ و راست را اشتباه مى كرد و مدام به ديواره ها مى خورد . ورودى شيب را كه پيدا مى كرد ، آنقدر خوشحال مى شد كه فرياد " مواظب سرت باش" مادرش را نمى شنيد و سرش محكم به سقف مى خورد . از شدت درد مى نشست و سرش را مى ماليد . ولى زود و به عشق ليز خوردن بر مى خاست و پشتش را خم مى كرد و با خوشحالى رو به پايين ليز مى خورد . به پايين شيب كه مى رسيد نمى فهميد شيب تمام شده ، همانجا مى نشست تا مادرش بيايد و او را بلند كند . اگر بچه اى پشت سرش بود به او مى خورد و او مجبور بود پشتش را هم بمالد .
اينكار را خستگى ناپذير تكرار مى كرد . و دوباره سرش به آنجا مى خورد و دوباره مى خورد . مگر چقدر اين كار برايش خوشايند بود كه نمى فهميد شيب ،  سقف دارد .
بعد از بارها كه تكرار كرد ، شنيدم آرام به مادرش گفت " كاش تو خونمون سرسره داشتيم " مادرش جواب داد " نمى شه كه " و او مى پريد وسط حرف مادرش كه " گفتم دلم مى خاد ، نگفتم كه بايد سرسره داشته باشيم " و به بازى ادامه مى داد . از اين حرفش فهميدم كه حتى مى داند چقدر زندگى را براى خانواده اش سخت كرده .

هيچوقت نفهميدم نظام عدالت جهان چگونه كار مى كند . فقط مى دانم خدا آنقدر بى كار و حقير نيست كه آنجا بنشيند و انسانها ( بندگانش ) را براى تصميماتشان مواخذه كند . شايد بايد راه هاى گوناگون را امتحان كنيم فقط براى امتحان كردن نه براى رسيدن به جايى . شايد بايد زندگى را با تمام  آلودگيهاى احتمالى بچشيم .
-----------------
اين پست به دلايل احساسى كوتاه شد
-----------------
آيا همه كتابهاى خوب به خط بريل منتشر مى شود ؟ در فكر توليد كتابهاى گويا يا
Audio Book
 براى نابينايان هستم .

۲۰۰۹/۱۰/۵

حسين پاكدل

معدل كلاس اول ابتداييم كه بيست شد ، بابام خواست برام يه ساعت مچى بخره . منو برد مغازه ساعت فروشى .  انتخاب رو بر عهده خودم گذاشت و من بجاى ذوق كردن براى ساعتاى آهنگ دار و پر زرق و برق ، عاشق شيكى  يه كاسيو مشكى شدم . اگه درست يادم باشه كاسيوى اف هفت .
حتى بابام هم به نظرش غير عادى بود . ولى من گرفتار جاذبه و حسابى بودن اون ساعت شده بودم . ساعته رو نمى بستم كه خراب نشه . بر عكس همسن هام كه تو حموم هم ساعتاى زد آبشون رو باز نمى كردن .
ما تو يه شهر غربى با بمب خور ملس زندگى مى كرديم ، زمان بمباران مى رفتيم روستا و تا اوضاع آروم مى شد بر مى گشتيم . اون بر گشتن ، بر گشتن آخر بود و بعدش ديگه زندگى عادى شد . زندگى جز دنياى كوچولوى اطراف ، وابسته بود به يه جعبه بيست و يك اينچ زرد رنگ دوست داشتنى كه منو مى برد به دنيايى كه قشنگ بود . چيزايى توش بود كه آدم رو به فكر و خواستن وا مى داشت . مستيى كه من از بامزى و الفى و رامكال مى گرفتم با هيچ ويسكى و ودكايى حاصل نميشه كه نميشه .
 تلويزيون دو تا كانال بود .  كانال اول از چهار و نيم شروع مى شد و به زور به ساعت يازده- يازده و نيم ختم مى شد . كانال دو زمانش كمتر هم بود . ميون اون برنامه هايى كه ميمردم براشون ، يه مجرى بود خوش تيپ ، خوش صدا ، خوشگل ، خوش بيان و به غايت جذاب . حتي با معيار هاى امروزم و با قياس با اپرا و ديويد لتر من و لرى كينگ هم صفات ذكر شده رو تاييد مى كنم .
حتما و به شدت مى شناسيدش حسين پاكدل رو .
يادم مياد اون شب كذايى يه كت و شلوار سورمه اى پوشيده بود . از ديالوگ طولانى و اين كه روى مبل نشسته بود فكر كنم شباى عيد بود . داشت حرف مي زد كه يهو چشمم افتاد به ساعتش كه يه كاسيو سياه بود عين مال خودم . انگار دنيا يه شكل ديگه شد يهو . جيغ كشيدم و پريدم بالا و اون بخارى نفتى اسرائيليمون رو چپه كردم . اهل خونه رو ريختم به هم . قالى قرمز نجف آبادى كف خونمون كه جز چيزاى مهم اون زمان به حساب مى اومد به اندازه يه نعلبكى سوخت و از قيمت افتاد . من تو عالم بچگى متوجه ابعاد فاجعه نبودم و حتى بيشتر از يه سيليه نه چندان محكم هم نخوردم . باز هم همه حواسم به ساعتى بود كه هم من داشتم و هم آقاى مجرى . ديگه حتى ساعت رو تو مدرسه هم فقط گاهگاه مى بستم مبادا خراب بشه .

حسين پاكدل رو تو جشنواره فيلمهاى كودكان و نوجوانان اصفهان دوباره و خيلى زياد ديدم . اونجا هم نقشى پررنگ و البته بسيار فراتر از يه مجرى داشت . و اين آخرا دو قدم مانده به صبح از معدود برنامه هايى بود كه دوستش داشتم توى اين جعبه اى كه هنوز بيست و يك اينچه ولي نه زرد و نه قشنگه .

 حسين پاكدل كه چند شب پيش از بلاگ ترانه لينك شدم به نامه اى كه خطاب به جماعت رسانه ملى نوشته بود و به اونا هشدار داده بود كه عملكردشون در انتخابات و وقايع بعد از اون خيانتى به مردميه كه ارباب رسانه ملين و اين رفتار در اين رسانه سابقه نداشته .
خوشحالم كه خاطره بچگيم از آقاى مجرى به پاكى خاطره هام از بامزى و رامكال و  بلفى و آنت و كلاه قرمزيه .
آقاى مجرى دوستت دارم و بهت افتخار مى كنم .
------------
به پريسا كه هيچ ردى هم از خودش باقى نگذاشته : آنچه نوشتى به يك بلاگر تازه كار اميد ادامه دادن مى دهد . از آشناييت خوشحالم .

۲۰۰۹/۱۰/۳

آن پيرمرد

ته كوچه ما پيرمردى زندگى مى كند . موهايش خيلى فرفرى است و هميشه دو سه سانت  ريش دارد نه كمتر نه بيشتر . هوا كه سرد مى شود جاكتهاى شل و وارفته مى پوشد از همانها كه خودم هم مى پوشم .
گاهى ميبينمش با كيسه اى كه ته آن يك مايع ظرفشويى يا يك كيسه كوچك ميوه زار مى زند . كيسه اش خيلى بزرگ است و بارش خيلي كم . از كنارش كه مى گذرم به چشمانم خيره مى شود . حتى گردنش را به سويم مى چرخاند . اين كارش مرا مى ترساند . چشمان نافذى دارد . هميشه قرمز و پف كرده اند . هرگز جرات سلام كردن به او را نداشته ام . آخر اين پير و پاتالها وقت گير و خسته كننده اند . چند بارى مرد جوانى به همراه زن و كودكى در كالسكه به ديدنش آمدند . آمدن آنها او را خيلى خوشحال مى كرد .

پسر صاحبخانه ، توى پله ها تعريف مى كرد ديده است جنازه مردى را كه بو گرفته و چند روز بود مرده ، پليس از خانه اى در ته كوچه خارج كرده است .


دلم شكست . يادم افتاد پدرم هم از اين جاكتهاى شل و وارفته دارد . به ديدنش رفتم . هنوز " اطلاعات " مى خواند . هنوز بخاطر روز راى اعتماد به مهاجرانى ، محمود دعايى را دوست دارد .  دارد جدول را حل مى كند . بقيه اطلاعات روى ميز ولو شده . نگاهى مى اندازم . در صفحه اى داخلى يك نيم صفحه كامل هست با اين تيتر :
"پروفسور شمس ، از بنيانگذاران علم الكترونيك كاربردى ايران در گذشت " . عكس پيرمرد ، در حالى كه در دانشگاه مشغول تدريس است در آن صفحه چاپ شده .


ته كوچه ما پيرمردى زندگى مى كرد . اسم او پروفسور شمس بود . هرگز خودخواهيم به من اجازه نداد به او سلام كنم .


كاش نوشته بالا يك داستان خيالى بود !
--------------
ماجرا مال پارسال است . به اسنادش كه رجوع كردم ديدم پروفسور شيخ بوده نه شمس . ببخشيد  :(

۲۰۰۹/۹/۲۳

وبلاگ نويسى : خيانت به مردانگى


البته دور از جون همه مردايى كه اين پست رو مى خونن .
مردانگى خودم رو عرض مى كنم .
يادم نمياد تو زندگيم چيزى مرز پر رنگ ميان زنان و مردان رو برام  پاك كرده باشه يا حتى اونو كم رنگ كرده باشه .اين در حاليه كه به تمام حق طلبى هاى مدرن زنانه پايبندم و براش حاضرم هزينه بپردازم .
وقتى توى ميدون هفت تير اون زمانى كه نفس از كسى در نمى اومد ، اونا اومدن حرفاشون رو زدن .
اون روز من مثل يه مرد كنارشون كتك خوردم و به خودم افتخار كردم .
هر بار كه دم از مظلوميتشون  در مقابل مردا مى زنن من مثل يه مرد قبول مى كنم هرچند كه به طعنه من رو هم با اون ظالما جمع مى بندن .
پاى احساسات كه وسط مياد آدم رو مجبور مى كنن ازشون حمايت كنى ، پشتيبانى كنى ، محكم باشى و من مثل يه مرد قبول مى كنم .
راستش هر چنتاى ديگه از اين مثالا كه بخوام مى تونم بزنم اما همه اينا اشكال كلاسيك رابطه مردان و زنانه . درست يا غلط و من اينا رو جهت ارادتم نسبت به جماعت بانوان ابراز كردم تا اينكه . . .

همه چى به نظر خوب مياد . همه چى ظاهرش درسته

نصف شبا توى خلوت تنهايى ميام پاى اين لعنتى و به عنوان كارى كه دلم براش قيلى ويلى ميره شروع مى  كنم به خوندن ... كه نه شروع ميشه به فرو رفتن توى آدما . تماشاى چيزى به نام زندگى كه جاى ديگه ممكن نيست .
روزمره هاى جماعت خودمان  ، ما مردان رو عرض مي كنم ، حقيقتش تفاوت چندانى نداره . انواع و اقسام داره ولى سروته يه كرباسه . اگه تجربه خودت نباشه حتما تو يه گپ مردونه ازش با اطلاع شدى .
خوب مى ماند زنانه ها ، كه دمار از روزگار من يكى كه در آورده !
دير يا زود مي خورى به پست يكى از اين بانوان فردايى كه حسرت زن بودن رو به دل آدم ميگذاره .
تازه مى فهمى" مى خوام روى پاى خودم وايسم" براى يه بانوى ايرانى چه حماسه اى هر روزش .
تازه مى فهمى شنيدن صداى بلند آقاى رئيس روى اونا يه تاثير ديگه داره اما اونا نشونش نمى دن . تازه مى فهمى پا به پاى مردا اومدن با كفشاى پاشنه بلند چه كار ترسناكيه . تازه مى فهمى برابر مرد بودن تو جامعه اى كه تنظيم شده براى رفاه مردا چه خواسته تلخيه . تازه مى فهمى برپا كردن يه مهمونى دونفره رمانتيك شبونه در خونه اى كه به يه زن اجاره داده شده براى ميزبان چه دلهره هايى داره . تازه مى فهمى دو سه روز قبل از پريود چى مى كشن و به روى خودشون نمى آرن . . .
از اينا مهمتر مى فهمى پشت نگاه قشنگ و دلربا و سكسيشون نگاه عميقترى به دنيا دارن
پشت ايستادن جلوى آينه و استفاده از ابزارهاى پيچيده خود زيبا سازى چه فلسفه هايى غير قابل انكار و غير قابل تحقيرى وجود داره
حس قشنگ دوست داشتن اون مانتو سفيده رو درك مى كنى .
دليل بزرگ حرف زدن پشت سر ديگرى رو مى فهمى .

و مى فهمى انقدر دوستمون داشتن كه گذاشتن ما رئيس باشيم در حالى كه ما حقمون نبود

با افتخاركم مى آرم و باز بلاگهاى زنونه مى خونم و توى حسرت اين زنانگى خودمو گم مى كنم

۲۰۰۹/۹/۲۱

سلام مزدور ! يا روى سياه نادر طالب زاده

جايه باتوناى روز قدس خيلى درد ميكنه . درديه شبيه به درد زايمان ! شيرينه اما درده . كتف راستم تقريبا از كار افتاده . و خدا رو شكر مى كنم كه باسنم فقط دو قسمته و من مجبور نيستم بيشتر از دوتا درد رو تحمل كنم . اما درد شقيقه ام تموم شده . بقيه جاها هم ارزش خبرى ندارن .
بجز يه درد قديمى كه حالا سر باز كرده .
بعد از انتخاب دوباره احمدى از طرف آقا به رياست جمهورى ، همه چيز و همه كس دو رنگ شدن ، يا سبز يا سياه .
گاهى با خودم فكر مى كنم راستى اگه فلانى بود چه رنگى بود يا چيكار مي كرد .
مثلا اگه سهراب بود يا اگه شاملو بود . يا يكم با ترديد بيشتر اگه ملاقلى پور بود ... رسول سبز بود اگه بود كه هست مگه كورى !


اما ... راستى اگه آوينى بود سبز بود يا سياه ؟



فيلم كامل نادر طالب زاده در روز قدس سبز

روز قدس وقتى داشتم با دوربينم روايتى درست مى كردم از فتح برج دروغ و تزوير توسط مردم ، خيلى اتفاقى مردى رو ديدم كه اين سالها خيلى ها دلشون مى خواد اونو با آوينى قياس كنن ، البته خودشم بدش نمياد . نادر طالب زاده فيلمساز بى شك وابسته به حكومت در ميان نوچه هاى چفيه به گردنش مثل راه گم كرده ها يا بهتر بگم دايناسوراى  پيرى كه هنوز بدشون نمياد ژست حضور در صحنه بگيرن . مردم با ديدنش فرياد مزدور مزدور سر دادن . با قيافه اى عصبانى به سمت من و مردى كه در كنارم از همه با نفرت بيشترى فرياد مى زد اومد و با حالتى كه ثبتش براى دوربين كوچك من باور كردنى نبود به مرد پريد و گفت " منظورت از مزدور كيه " اما زود فهميد اينجا  ميدون بازى اون نيست . اينجا يال و كو پالش خريدار نداره و با خداحافظى دردناكتر مردم كه فرياد مى زدن مرگ بر مزدور صحنه رو ترك كرد .
از اون توقعى نيست . اصلا بهتر . اما برام مهمه بدونم اگه آوينى زنده بود چه مى كرد .
راستش . . .


ياد يه مطلبى از آوينى افتادم . به سختى پيداش كردم . درباره " قصه هاى مجيد "
اون رو بخونيد و خودتون قضاوت كنيد كه نويسنده اون كه به قول آقا " سيد شهيدان اهل قلم " اگه الان زنده بود سبز بود يا سياه ؟

آنچه بیش از همه مرا شگفت‌زده و خاضع می‌کند این است که «قصه‌های مجید» هویتی ایرانی دارد. از همین خاک برآمده است که ما در آن ریشه دوانده‌ایم و با تمام حضور خویش دوستش می‌داریم: ایران. اصفهان!...
حتی شنیدن نامش قلبم را مثل گلبرگ‌های گل محمدی در دست نسیم، می‌لرزاند. حیاط آجرفرش،طاق ضربی، هشتی، حوض، پاشویه، باغچه، بهار خواب... و لهجه‌ی شیرین اصفهانی که مثل کاشی‌های مسجد شیخ لطف‌الله زیباست. می‌بینم که با «قصه‌های مجید» همان‌همه انس دارم که با خانه‌مان، با برادر کوچک‌ترم و با مادربزرگم که همه‌ی وجودم، حتی خاطرات فراموش‌شده‌ام را در چادر نمازش می‌یابم، در صندوقخانه و در ته صندوقچه‌اش که مکمن رازِ ایران زمین است. و در درون بقچه‌ای که بوی تربت کربلا می‌دهد و مرا نه به گذشته‌های دور، که به همه‌ی حضور تاریخی‌ام پیوند می‌زند. «بی‌بی» همان پیرزنی است که خانه‌ای به اندازه‌ی یک غربیل داشت، اما به اندازه‌ی یک آسمان آفتابی، مهربان بود؛ همان پیرزنی که چارقدش بوی عید نوروز می‌داد. «یادت باشه، آقا مجید! مقصد همین‌جاست.» و این سخن را «محمود آقا» می‌گوید که شغلش رانندگی است، یعنی شغلی که اقتضای طبیعی‌اش، شتاب‌زده از مقصدی به مقصدی دیگر رفتن است. چقدر ایرانی است! چقدر شبیه پدر من است که اتومبیلش را در گاراژ می‌گذارد و صبح‌ها پیاده سر کار می‌رود تا از بوی کوچه‌ها محروم نماند، کوچه‌هایی که بعد از یکصد و پنجاه سال غرب‌زدگی هنوز از بوی یاسِ درختی و اقاقیا خالی نشده‌اند... و من همان مجیدم. و مجید هم «ملک محمد» است و هم «حسن کچل». دلم می‌خواهد «قصه‌های مجید» را تنهای تنها تماشا کنم تا ناچار نشوم که جلوی گریه‌ام را بگیرم.
   دوستت دارم، ایران !

سید مرتضی آوینی

۲۰۰۹/۹/۱۹

روزهاى خوب زندگى

از خونه كه راه افتادم نگران مردن و كتك خوردن و كهريزك نبودم . نگرانيم اين بود كه نكنه مردم نيان . دل گرمى بود . اميد بود . اما اگه رسيدم به ايستگاه هفت تير و مواجه شدم با سرماى نبودن مردم چى . پيش خودم فكر مى كردم از پله ها كه رفتم بالا مامورا رو ميبينم كه همه جا رو تحت كنترل دارن . نفس از چنتا ابلهاى مثل من كه اومدن در نمياد و . . .
واگن به هفت تير نزديك مى شد . متوجه آدمايى شدم كه دارن كم كم خودشون رو به در نزديك مى كنن . دل گرم شدم . قطار ايستاد و درها باز شد . از تعداد آدمايى كه از واگنا خارج شدن شكه شدم . به پله ها نزديك شدم كه مردم به دنبال دختركى كه فرياد زد مرگ بر روسيه ، شروع كردن به فرياد زدن . احساس خوب وجود داشتن در ميان آدمايى كه دوستشون دارم . از پله ها بالا رفتيم و وارد ميدان هفت تير شديم . جمعيت تكان دهنده بود . پليسا جرات نزديك شدن به جمعيت رو نداشتن و مردم با سرعت رفتن به سمت خيابان كريم  خان .
رفتيم تا ميدان ولى عصر . همه تابوها رو شكستيم . همه خواسته هامون رو گفتيم . همه سبز بوديم . همه ، همه شكلى بوديم . همه همديگر رو دوست داشتيم .
رفتيم تا رسيديم به سياهى

اون روز اتفاق هاى عجيبى افتاد

سياهى دور ميدون وليعصر منتظرمون بود . به ما حمله كرد و راهمون رو بست . نه براى هميشه . فعلا !
ولى ما دوباره چيزى رو كه مى خواستيم به همه نشون داديم .
ما دوباره پيروز شديم .
مجبورمون كردن بر گرديم به سمت هفت تير . با چماق و باتون . با گاز فلفل و فحش .
خوردن روزه مهمون حكومت اسلامى به صرف گاز فلفل از روزه خورياى يواشكى دبيرستان هم جذابتر بود .

اولين بار بود كسى با اينهمه نفرت به من حمله مى كرد . با قصد آسيبهاى جدى يا كشتن مى زدن . باتونى كه به شقيقهم خورد تعادلم رو از من گرفت . تعادلى كه سالها براى از دست ندادنش لب به الكل نزده بودم . ضربات با تون به من فهموند قضيه جديتر از اونيه كه فكر مى كردم . به من فهموند ترس ذاتى از آسيب ديدن كه تا حالا با من بود ، چيز كوچكى بوده و حالا جاش رو به شجاعت زيباى حق طلبى داده .
حمله بيرحمانه اونا به دخترى كه همراهم بود ، وتلاش من براى سپر شدن به دور اون و عصبانيت زيباى اون بخاطر آسيبايى كه اونا به من زدن . يكى از زيباترين دوستيهاى من رو رقم زد
هفت تير ، نبش كريم خان و مفتتح براى هميشه جاييه كه با افتخار ازش رد مى شم .

۲۰۰۹/۹/۱۱

ما پيروز مى شيم يه روز

هفت هشت سال پيش ميان عكسهاى جاودان “يوسف كاراش” بر خوردم به عكس زنى كه مثل بقيه سوژه هاى اون نبود . نمى شناختمش . شبيه قديسا بود . نفهميدم كيه . يادمه تلاش كردم ولى نتيجه نداد . شناختن چرچيل ، بوگارت ، همينگوى ، اينشتين يعنى بقيه كاراى “كاراش” كار سختى نبود . اما اون زن ...
چند سال بعد ميان عكساى يه عكاس بزرگ ديگه ، رابرت آلتمن . اينبار هم اون زن . البته ديگه مثل قديسا نبود ، پاهاش س ك سى بود ولى داشت مى نوشت . به نظرم اومد نويسنده ، شاعر يا يه فعال اجتماعى بايد باشه . اما هنوز نفهميده بودم كيه .
دوباره خيلى زود ميان عكساى يه قول عكاسى پرتره همون زن بود . خيلي لجم دراومد . با "ريچارد آودون" نميشه شوخى كرد . "آودون" فقط از شاخصها عكس مى گيره . اين زن كيه كه همه عكاسهاى بزرگ مسحورشن . پرتره آودون خيلى ساده بود مثل همه كاراش ، ولى اعماق بانو رو بيرون كشيده بود مثل هميشه .
بعد از آودون خيلى گشتم ولى باز هم نفهميدم . شايد چون تا حالا اسمش رو نشنيده بودم نمى دونستم بايد دنبال چى بگردم . تا اينكه تو گرماى انتخابات آمريكا با بزرگ شدن اوباما ياد سخنرانى تاريخى مارتين لوتركينگ افتادم . خواستم ببينم اين مردم از كجا شروع كردن كه امروز به اينجا رسيدن . تو آرشيوم سخنرانى معروف به “ من رويايى دارم ” رو در آوردم و با ولع و احساس خواستم ببينمش . اينبار كامل با همه حواشى . ديدن مردمى كه دارن تاريخ رو ميسازن قشنگه . بعد از نشون دادن مردم مجرى مراسم اعلام كرد "حالا به آهنگى كه توسط جوان نيويوركى اجرا مى شه توجه كنين" باب ديلن رو مى گفت با آهنگ جاودان "Blowin' In The Wind" شروع كه كرد يه خانوم آشنا بهش ملحق شد . همون بود كه سالها درگيرش بودم . اينبار پيدا كردن كسى كه كنار باب ديلن مى ايسته كار خيلى ساده اى بود . “ خوان بائز ” كه البته اين روزها بيشتر "جوان" گفت ميشه .
خوشحال از حل يه معماى ساليان ، اما خوشحالى ديرى نپاييد .

خوان بائز با يه روسرى سبز روى دوشش تو آشپزخونه خونش با زيبا ترين صداش فرياد ميزنه ما پيروز مى شيم يه روز .از بائز آزاديخواه اين كلمات عجيب نيست . اين عجيبه كه اينا رو فارسى مى خونه . به زبون من . مثل من . مثل ما .
چى به سر ما اومده . چى به سر دنيا اومده كه چشاش از حدقه بيرون زده و داره مارو نگاه مى كنه . داره من رو نگاه مى كنه . داره ندا رو نگاه مى كنه .
ديگه برنامه اى براى رفتن ندارم . من مى مونم جايى كه من افتخار مى كنم به خودم . من خوشبختم . من دموكراسى رو مى خواستم كه به همه نشون بدم من كيم . هنوز به دستش نياوردم ، همه تو حسرت منن . تو حسرت ما. همه پشت ما وايسادن اما اين ماييم كه تو اوج افتخاريم.
بائز ميگه من خوشحالم كه زنده موندم تا اين روز رو ببينم كه مردم ايران . . .
من ايرانيم . من ايرانيم . من ايرانيم




۲۰۰۹/۹/۱۰

ماشين تقوا

پارسال همين موقع ها بود . يه نيمه شب ماه رمضون . ياهو مسنجرم باز بود كه يكى از بچه هاى قديم اومد . شش هفت سالى بود نديده بودمش .بى مقدمه دعوتم كرد به دعاى ابوحمزه اى كه از سالها قبل هر دومون ازش خبر داشتيم !
با كلى فيس گفتم نمى تونم چون اينجايى كه هستم نايت كلاباش بهتره و مونتظر موندم بپرسه كجايى تا با آب و تاب بگم سنتپترزبورگم سر صحنه فيلم فلانى و . . . كه بدون هيچ سوالى و مكاشفه اى خدافظى كرد و رفت .
الان درست در سالگرد همون شب دوباره اومد تو ياهو . بعد از يه متلك كه بجاى سلام بش كردم بهم گفت اگه ميتونى ساعت فلان بيا فلانجا دعاى ابوحمزه .
يادم مياد سالهايى كه با هم مى رفتيم پاى منبر اين و اون يا تو اين دعا و اون دعا ، يه چيزى كه هميشه تكرار مى شد اين بود كه " مومنين بايد هي بيان اينجا و پند بگيرن و تذكر بشنون تا مبادا غافل بشن  " و من به سادگى اين كارو نكردم و غافل شدم .
اما اون هنوز داره مثل يه ماشين خوب تقوى ادامه ميده .
غفلتى كه با سوال شروع شد و سوالاى بعدى و جواب و جواباى بعدى كه با اونچه اونا ابلاغ مى كردن تفاوت داشت .
با كمال خودخواهى بايد بگم كه دلم براش مى سوزه و از جايى كه خودم ايستادم راضيم .

۲۰۰۹/۹/۹

يك آدم معمولى

يه كيسه سيب درجه سه دستش بود . دست ديگرش يه كيسه سياه كه ظرف غذايش را در آن مخفي كرده بود . لباسهايش شيك نبود واز تميزى صبح به صبح كفشهايش اثرى نمانده بود . در واگن كه باز شد بدون توجه به حق تقدم اول خروج بعدا ورود ، آمد نشست روى يكى از صندلى ها مثل هميشه . چند بار آرام دور و برش را نگاه كرد و بعد واگن كه راه افتاد بي تفاوت سرش را به شيشه پشتى چسباند و شروع كرد به چرت زدن .
دو پسرى كه روبروى او نشسته بودند با شور و حرارت از قرار تظاهرات ميدان هفت تير صحبت مي كردند . انگار عمدا مي خواستند جلب توجه كنند ، افتخار كنند . همه داشتن گوش مي كردند يا در واقع اطلاعاتشان را چك مي كردند . اما او به نظر مى رسيد تازه خبردار شده . كمى تعجب را از تغير حالتش از چرت زدن به هوشيارى مى شد حدس زد . پسرها اينبار خطاب به بقيه اعلام كردند " احتمالا مترو توى ايستگاه هفت تير واى نميسته و حتى ممكنه طالقانى هم نگه نداره " مردم فهميدند بايد ايستگاه دروازه دولت ماجرا را شروع كنند .
مترو كه ايستاد ، اومانند ديگران به سوي در رفت . خيلى ها پياده شدند ، خيلى ها . همه رفتيم به طرف هفت تير . دعوا مثل روزهاى قبل سر زندگى شرافتمندانه بود . سر فرداى خودمان و بچه هايمان . مي رويم تا فردا حسرت فرصت تغيير به دلمان نماند به همين سادگى .
به مردم حمله كردند . بيشتر از روزهاى قبل . لباس شخصى ها يا لباس رسمى ها فرقى نمى كند . اگر كسى مى ايستاد ، كتك مى خورد . اگر شعار مى داد بيشتر هم كتك مى خورد . بيشتر و شديدتر از روزهاى قبل . جمع شدن مردم و زياد شدن جمعيت كاووسى شده غير قابل تحمل . اينبار نگذاشتند جمع بشويم . مقابله وحشيانه بود . بى رحمانه بود . صداى ناله آدمهاى كتك خورده ، پير و جوان ، زشت و زيبا ، با حجاب و بى حجاب ، پايين شهرى و بالاشهرى ، قاطى شد با دود و  گاز اشك آور و خون . خون آدم روى آسفالت خيابان .
 اما سكوت شكسته شد . دوباره مردم بودند كه براى حكومت خط و نشان كشيدند . مردم جمع نشدند . هر كسي مجبور شد از سمتى برود . چند ساعتى طول كشيد . هى رفتيم و آمديم . تكرار روزهاى پر شكوه قبل ممكن نبود . شايد وقتى ديگر ، جايى ديگر دوباره بتوانيم .
داشتم بر مى گشتم خانه . يه كيسه سيب درجه سه روى زمين ريخته بود . كيسه پاره بود و سيبها له شده بودند . آن مرد آنجا نبود . شايد كهريزك . شايد بيمارستان . شايد سرد خانه . شايد خانه .
از آن روز او را جور ديگر مى بينم . بايد ببينم . مهم نيست لج درار لباس مى پوشد . مهم نيست آب دهان مى اندازد توى پياده رو . مهم نيست بوى عرق مى دهد . مهم نيست با من بد اخلاقى مى كند . مهم نيست ...
روزى كه بايد ، كنارم مى ايستد . هوايم را دارد . تنهايم نمى گذارد . دوستش دارم و كنارش مى مانم .

۲۰۰۹/۹/۲

عقب افتادم ، اما باید از یه جایى شروع کنم

پونزده سال پیش معلم فیزیکمون از یه مفهوم عجیب حرف می زد به نام اینترنت . دوازده سال پیش برای اولین بار وصل شدم به دنیای بی انتهای اینترنت . امروز برای اولین بار می خام " وبلاگ بنویسم "
من یه عقب افتادم ، نه فکر کنین تا حالا حرفی برای گفتن نداشتم ، تا حالا فکر می کردم کسی نیست حرف منو بفهمه ، همينطورفكر مي كردم هيچوقت نمى بينم اين مردم روى آسفالت راه ميرن و حقشون رو مطالبه مى كنن ، حالا كه دومى اشتباه از آب در اومده ، شايد اولى هم درست نباشه ؟
پس با این که عقب افتادم ، باید از یه جایی شروع کنم